جایگاه دولتمردان و مردم در نگاه محمدرضاشاه، ازجمله مواردی است که اسدالله عَلَم در یادداشتهایش به آن اشاره میکند. او با بیان خاطرات خود فضایی کلی را نمایش میدهد. در این مطلب نوع نگاه شاه به دولتمردان و سپس مردم بر اساس یادداشتهای عَلَم بررسی میشود.
شاه برای هیچیک از افراد رتبهدار و مقامات، از نخستوزیر تا وزرا و نمایندگان و دیگر مسئولان، مصونیتی قائل نبود؛ و حتی عالیترین مقامات کشور را با القاب و کلمات غیرمحترمانه خطاب میکرد:
«یکشنبه 4 اسفند 1353: ترتیب سفر پاکستان و الجزایر و ملتزمین رکاب. عرض کردم باید در الجزایر هیئت مطلعی مرکب از وزیر اقتصاد، رئیس بانک مرکزی، دکتر فلاح، وزیر کشور (مسئول اوپک) و یک عده کارشناس همراه باشند. فرمودند: این خرها فایده دارند؟ عرض کردم خر و هرچه باشند، لازم است باشند. فرمودند بسیار خوب، بگو باشند».


«یکشنبه 18 خرداد 1354: رئیس دانشگاه تهران (هوشنگ نهاوندی)، کاغذی به من نوشته بود که چون استادان شکایت کمیِ حقوق خود را به پیشگاه همایونی تقدیم داشتهاند، نخستوزیر گلهمند است. فرمودند نخستوزیر گُه خورده که گلهمند است. همین طور بگو».
شاه علاوه بر تحقیر و توهین به مسئولان، افرادی را که منطبق بر حرف او عمل نمیکردند، توبیخ میکرد و اجازه هیچگونه فعالیتی به آنان نمیداد. این امر به گونهای بود که حتی عَلَم نیز، برای آنها دل میسوزاند و با لحنی ترحمآمیز از آنها یاد میکرد:
«چهارشنبه 23 فروردین 1351: … مدتی مرا نگه داشتند. بیچاره اقبال، رئیس هیئتمدیره شرکت نفت و مدیر عامل، منتظر مانده بود… بیشتر مدت اتفاقاً به مذاکرات مربوط به نفت گذشت. به این معنی که به من اوامری دادند که با مدیر عامل شرکتهای عامل در خصوص (اضافه برداشت) و همچنین ساختن تصفیهخانه بزرگی در بوشهر صحبت کنم. همان وقت فکر کردم بیچاره اقبال که در اتاق مجاور منتظر است، چهکاره است؟»
«چهارشنبه 15 اسفند 1352: دستوراتی فرمودند که به وزارت خارجه بگویم. فرمودند به وزارت خارجه گفتهام که هیچ مقامی غیر از خود من حق ندارد در کارهای وزارت خارجه مداخله کند؛ حتی گفتهام برادر هویدا که نماینده ما در سازمان ملل است، حق ندارد به نخستوزیر گزارش دهد؛ حتی تلفنی کند. او را توبیخ کردم که چرا به برادرت گزارشهای وزارت خارجه را میدهی؟».
«جمعه 10 آبان 1353: در مذاکرات شاه، کیسینجر و سفیر آمریکا، هلمز، رئیس سابق سیا، شرفیاب بودند. دلم به حال (عباس خلعتبری)، وزیر خارجه بدبخت، خیلی سوخت. معنی عدم شرفیایی او یا هر کس دیگر از دولت این است که شاهنشاه به اینها اعتقاد ندارد. یا للعجب از این معما!».
«شنبه 19 آبان 1352: نخستوزیر هم در رکاب بود. جای تعجب است که نخستوزیر ابداً در جریان این امور نیست؛ ازجمله اینکه من امر شاهنشاه را ابلاغ کرده بودم که وزیر دارایی باید برای بردن پیام همایونی پیش ملک فیصل برود و وقتی نخستوزیر امروز صبح وزیر دارایی (آموزگار) را در فرودگاه دید، از او پرسید که شما برای چه به فرودگاه آمدهاید؟ و او گفت بر حسب امر همایونی و دستور وزیر دربار و خودم نمیدانم برای چه؟ باری بگذرم از اینکه نخستوزیر چقدر ناراحت بود و حق هم داشت… الملک عقیم است و خدا و شاه باید یکی باشد. هرچه اعضا و زیردستان هم پستتر و مخذول، همان بهتر است».


این گونه رفتارهای شاه با مرئوسان خویش گذشته از آنکه موجبات اختلال امور را در سطوح عالی فراهم میآورد، اثر مخرب دیگری نیز داشت. در واقع طبقه حاکمی که شاه چنین آنها را تحقیر میکرد، میکوشیدند عقده حقارت خویش را با حقیرکردن طبقات پاییندستی التیام بخشند و به این ترتیب این عادت انحرافی و مخرب تا اعماق جامعه ادامه مییافت. عَلَم با اشاره به آنچه در طی برگزاری کنفرانسی آموزشی که در رامسر اتفاق افتاد، این مسئله را برای مخاطبان خویش شکافته است. به گفته وی قطعنامه پایانی کنفرانس فوق که کمیته اجرایی این کنفرانس، آن را نگاشته بود، فقط به رؤیت نخستوزیر و وزرای آموزش عالی و آموزش و پرورش رسید و بهرغم اینکه فرصت برای طرح آن نزد استادان و صاحبنظرانِ شرکتکننده در کنفرانس وجود داشت، اقدامی در این باره انجام نشد. ارزیابی عَلَم از این نحوه عملکرد و دیگر رفتارهای مشابه دولت، چنین است:
«چهارشنبه 13 شهریور 1353: این است ترتیبی که دولت حتی با طبقه Elite (زبده) عمل میکند. آن وقت میخواهند این مردم خودشان را در کار ما شریک و سهیم بدانند و به کشور و به کارشان علاقهمند باشند. این تازه طرز عمل با طبقه ممتاز است (یعنی ممتاز از لحاظ دانش)، وای به حال مردم… با مردم بهصورت دولت غالب با مردم کشور مغلوب عمل میکنند. راستی عجیب است. در مجلس هم هر وزیری حاضر میشود، فقط تکیهکلامش این است که به عرض رسیده و تصویب شده است. دیگر شما غلط زیادی نکنید. تازه این را به اعضای حزب اکثریت میگویند. تکلیف اقلیت که معلوم است. با این صورت میخواهند حس احترام به کشور و علاقه به سرنوشت خود را در مردم به وجود آورند. یا للعجب!».
عَلَم در خاطرات خود ماجرای کشتهشدن پنجاه نفر به سبب ریزش برف را بیان میکند و از بیتوجهی شاه به این موضوع مینویسد:
«یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۴۸: … برف عجیبی که چند روز پیش آمده است، راه هراز- مازندران را بند آورده و تلفات سنگینی داده است؛ به این جهت حسبالامر شهبانو من اعلامیه دادم. نزدیک چهلونه تا پنجاه نفر زیر برف مدفون شده، مُردهاند. سر شب پیش والاحضرت اشرف رفتم؛ ولی برای شام که علیاحضرت هم تشریف داشتند، نماندم. منزل آمده، کار کردم».
جالب آنکه در روزهای زمستانِ سخت که موجب تلفات جانی مردم شده بود، شهبانو به جای شاه امور کشور را اداره میکرد؛ چرا که شاه در مسافرت تفریحی خارجی بود. یادداشت ذیل متعلق به 29 بهمن همان سال درباره این سفر است:
«شاهنشاه به اسکی تشریف بردند. فرمودند: عصری شرفیاب شوم. تمام مدتی که شاهنشاه را ماساژ میدادند و بعد حمام گرفتند، شرفیاب بودم. صحبتهای متفرقه ضمن این دو ساعت زیاد شد؛ از آن جمله فضولی کردم و عرض کردم شاهنشاه، قدری در ورزش و در… به نظرم افراط میفرمایید، این بد است. فرمودند: افراط نمیکنم. عرض کردم همین حالا فرمودید امروز سه ساعت اسکی کردهاید. برای سن پنجاه سال زیاد است؛ به اضافه… بعد عرض کردم اصولاً توقف شاهنشاه زیاد شده. بهتر بود کوتاهتر باشد. از این مطلب خوششان نیامد؛ ولی من وظیفه داشتم عرض کنم. شاه نمیتواند چهلوپنج روز خارج از کشور بماند؛ آن هم بهعنوان تفریح. این کار به مزاج و طبع مردم ایران خوشایند نیست».
در سحرگاه 21 فروردین 1351 زلزله شدیدی در منطقه قیر و کارزین در جنوب استان فارس رخ داد و جان حدود بیست درصد از کل جمعیت منطقه، یعنی 5010 تن، را گرفت و 1710 تن را مجروح ساخت. این زلزله به حدی شدید بود که تمامی خانهها تا شعاع دویست کیلومتر را از بین برد. عَلَم در خاطراتش این ماجرا را نقل کرده و دو روز بعد به دیدار شاه رفته است. او حال و احوال محمدرضاشاه را در این شرایط چنین بیان میکند:
«چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۵۱: … صبح شرفیاب شدم. شاهنشاه را کسل دیدم. فکر کردم بابت تلفات زیاد زلزله است. بعد معلوم شد در انجام یک امرِ شاهنشاه قدری قصور شده. توضیحاتی که عرض کردم، روشن شدند که تقصیر از کسی نبود. بعد سرحال آمدند».
«پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۵۳: … باز هم برف میبارید. عصری اتفاق غریبی افتاد. خبر رسید که (سقف) سالن بزرگ فرودگاه مهرآباد که بیست سال پیش ساخته شده، فرو ریخت و نزدیک شصت نفر تلف شدهاند. خیلی باعث تعجب شد. به شاهنشاه گزارش عرض کردم. خیلی اوقاتتلخ شدند. عرض کردم بهتر است علیاحضرت شهبانو به مهمانی فستیوال امشب تشريف نبرند. فرمودند: به خودشان عرض کن. عرض کردم شهبانو قبول فرمودند… معلوم شد باز شهبانو تغییر عقیده داده و به فستیوال تشريف خواهند برد. جای تعجب من شد!».
«یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۵۲: … سر شام رفتم. موضوع کمبود و گرانی قند و گرانی سایر اجناس مطرح بود. شاهنشاه فرمودند: باید مردم صرفه جویی کنند».
«شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۳: … صبح شرفياب شدم. قبل از من به اندازه ده دقیقه نخستوزیر شرفیاب بود. من که شرفیاب شدم، فرمودند: به این مردکه عامری بگو در روزنامه (حزب مردم) گفتهاید باید فرهنگیها پاداش بگیرند. این (خرابکاری) subversion است. میخواهید معلمان را بشورانید؟ فرهنگی که در سال، سه ماه تعطیل دارد، این حرفها دربارهاش درست نیست. بگو شما را تنبیه میکنم. این چه مزخرفات است؟ معلوم میشود نخستوزیر مایه آمده بود. من دیگر عرضی نکردم. عرض کردم چَشم، ابلاغ خواهم کرد».
«چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۵۱: چرا باید مردم در مسائل زندگانی روزمرهشان حرف نزنند؟ اینکه به جایی صدمه نمیزند. فرمودند: چطور صدمه نمیزند؟ مثل مزخرفات عجیبی درمورد گرانی میگویند که این طور نیست. عرض کردم اولاً متأسفانه اینطور است؛ ثانیاً بر فرض چرت و پرتی میگویند. چه ضرری دارد؟ یک دریچه اطمینانی باز میشود».
