پهلوی گرافی در اینجا نمونه خاطراتی از یادداشتهای عَلَم، وزیر دربار محمدرضاشاه و مباشر نزدیک به اعلیحضرت ارائه میدهد که نشاندهنده مشکلات در کشور از لحاظ مدیریتی است؛ مشکلاتی که ناشی از سوء مدیریت در بین دولتمردان و شخص شاه است و باعث میشود گاهی میان عَلَم و محمدرضاشاه بحث بالا بگیرد:
«شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۴۸: بعدازظهر عالیخانی پس از آنکه شرفیاب شده بود، به پیش من آمد. به علت گرانی قیمت آهن شاهنشاه سؤالاتی فرموده بودند و او هم جواب داده بود و اتفاقاً همین مسئله مطالعهنشدن مسائل و تصمیماتِ خلقالساعه به وسیله مسئولین مختلف را عرض کرده بود. چون شاهنشاه ناراحت شده بودند، پیش من آمده بود که استعفا کند. گفتم صبر کن. برعکس، شاهنشاه خیلی هم خوشحال میشوند. ممکن است دفعتاً عصبانی بشوند؛ ولی بعد فکر میفرمایند، خیلی هم راضی میشوند که لااقل یک نفر عرض صحيح و بدون پردهپوشی میکند… ولی به هر صورت، بیچاره عالیخانی را مصمم به استعفا دیدم. میگفت: با این نخستوزیر و همکارانش دیگر نمیتوانم کار بکنم».
«سهشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۴۸: صبح هم شاهنشاه را خیلی کسل دیدم. از وضع مالی دولت بسیار ناراحت بودند. فرمودند: دیشب در شورای اقتصاد مقدار زیادی مخارج برنامه چهارم را زدیم؛ ولی باز هم [کسری داریم]. عرض کردم من “که مکرر عرض کرده بودم وضع مالی دولت خوب نیست. قبول نمیفرمودید”… بعد که مرخص شدم، نخستوزیر را دیدم. به او گفتم شاهنشاه ناراحت هستند. جواب عجیبی به من داد. گفت: روزی که [منصوب شدم، شاهنشاه] فرمودند نخستوزیر چنان کسی است که همه مسئولیتها را باید بر عهده بگیرد؛ حال آنکه هیچ کاری در دستش نیست. من چه کار کنم؟ خیلی از این حرف نخستوزیر تعجب کردم. به دو دلیل: اول اینکه مسئولیتها را به گردن شاه میاندازد؛ دوم اینکه اگر واقعاً چنین بود، چرا قبول کرد یا بعد چرا استعفا نداد و یا حالا نمیدهد؟ یا للعجب!».
«دوشنبه 17 آذر 1348: صبح بنا به تعیین وقت قبلی، وزیر اقتصاد، هوشنگ انصاری، دیدنم آمد… میگفت وضع مالی وحشتناک است. پول که نیست، تعهدات سنگین است، تمرکزی در خصوص تصمیمات اقتصاد هم نیست… چهار مرکز اخذ تصمیم اقتصاد داریم: شورای پول و اعتبار، شورای عالی سازمان برنامه، هیئت وزیران و بالاخره شورای اقتصاد که در پیشگاه شاهنشاه تشکیل میشود. هیچ هماهنگیای بین اینها نیست. نمیدانم چه خاکی بر سر بریزم و با چه جرئتی این مطلب را به عرض برسانم؟».
«جمعه ۱ تا چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۴۸ هر وزیری به طور علیحده گزارشاتی به عرض شاهنشاه میرساند و شاهنشاه هم اوامری صادر میفرمایند. روح نخستوزیر بدبختِ بیلیاقت هم اطلاع از هیچ جریانی ندارد. شاید علت بقای او هم همین باشد. کسی چه میداند؟ حالا شش سال است که نخستوزیر است. چون تصمیمات به این صورت هستند و شاهنشاه هم که وقت ندارند همه جهات کارها را ببینند، از یک جایی خراب میشود و از اختیار خارج میگردد. درست است که ماشاءالله شاه با ۲۸ سال تجربه سلطنت و گذراندن دورانهای خطرناک، فوقالعاده مجرب شدهاند و ماشاءالله ذکاوت و عقل خدادادی هم اضافه بر این موهبت است، ولی اصولاً در دنیای امروز کار، مشکلتر از این حرفهاست. من مکرر عرض کردهام اجازه بفرمایید هیئتهای مشاورینی درست کنیم و همه امور را مطالعه نمایند؛ بعد شاهنشاه تصمیم اتخاذ فرمایند. میفرمایند این که دولت در دولت میشود. من دستگاههای مطالعاتی در ساواک و قسمتهای نظامی دارم، کافیست. عرض کردم همه رؤسای کشورهای بزرگ چنین هیئتهایی دارند. با مشاورین رئیسجمهور آمریکا هم که خودتان ملاقات فرمودهاید که بهکلی سوای دستگاههای دولتی هستند؛ ولی شاهنشاه از این امر خوششان نمیآید. چه باید کرد؟ اما من میترسم که روزی تاوان این کار را بدهیم».


«چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۵۲: صبح شرفياب شدم. فرمودند: پس عیسیخان چه میکند؟ [چرا] این چند نفر باقیمانده را در بلوچستان دستگیر نمیکنند؟ عرض کردم عجله نفرمایید. طولی نخواهد کشید. فرمودند: ۴۸ ساعت بیشتر وقت نمیدهم. عرض کردم قربان این کار تمام است. عجله نفرمایید. فرمودند: همین است که گفتم. شاهنشاه معمولاً از اینجور ضربالاجلها میدهند. انسان باید قبول کند و هم کارش را بکند».
«یکشنبه ۷ آبان ۱۳۵۱: از اخبار مضحک داخلی ما این است که در مذاکرات نفت، دکتر اقبال، رئیس شرکت ملی نفت ایران، شرکت ندارد. از ایرانیها فقط دکتر فلاح است؛ حتی وزیر دارایی هم نیست… صحبت کمگندمی پیش آمد. خیلی خیلی با ملایمت به رئیس دولت، هویدا، فرمودند راستی در این کار هم قدری تأخیر شد. یا للعجب از این رودرواسی با این هویدا! گندمِ تُنی ۸۴ دلار را حالا به ۲۲۰ دلار خریدهایم. در هفتصد هزار تُن اقلاً یکصدوسی میلیون دلار خسارت دیدهایم. بازخواست همین است؟ اگر در دولت من این کار شده بود، نمیدانم چه غوغایی میشد».
«چهارشنبه 26 اردیبهشت 1352: میخواستم سر شام عرض کنم، ممکن نشد؛ چون دکتر اقبال، رئیس شرکت ملی نفت ایران، حضور داشت و نمیشد در حضور ایشان صحبت کرد! واقعاً کارهای کشور ما نوع خاصی است و شاهنشاه در اداره کشور نوع مخصوص خودشان را دارند که ملائک آسمان هم نمیتوانند سر درآورند؛ مثلاً رئیس شرکت نفت چرا نباید در مذاکرات نفت وارد بشود؟ خدا میداند و شاه و بس!».
«پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت 1352: صبح شرفیاب شدم… به عرض رساندم باید از طرف دفتر مخصوص به دولت ابلاغ شود آن منافعی که کارخانه قند تربت جام عاید سازمان گسترش میکند، در بودجه بگنجانند که کارخانه را سازمان مذکور بتواند به آستان قدس بفروشد. فرمودند: “خیر! گفتم امسال بهرهبرداری کنند، پس از بهرهبرداری به شما بدهند”. عرض کردم این کار را یک سال عقب میاندازد، برای اینکه ما باید زراعت امسال را تحت نظر بگیریم و اقدام کنیم و به این صورت نمیشود. فرمودند: چرا نمیشود؟ شما زراعت چغندر را از امسال تحت نظر بگیرید. عرض کردم اداره کارخانه با دیگری و زراعت با دیگری، نمیشود؛ بهعلاوه تا این کارخانه و کارخانه تربت حیدریه یکی نشود، اصولاً برای بلژیکیها صرفه ندارد آنجا را تحویل بگیرند. فرمودند: “خير! البته که میشود؛ زیرا من امر میدهم”. عرض کردم کار اقتصادی با امریه جور درنمیآید. این کار را برای صرف مالی میکنیم نه بهمنظور دم و دستگاه راهانداختن. فرمودند: “من میگویم، میشود!». دیگر من چیزی عرض نکردم. فرمودند: به رئیس سازمان گسترش بگو بیاید خراسان آنجا اوامر صادر خواهم کرد. عرض کردم چشم! ولی چون تاریخ مینویسم، ناچارم بگویم که صدور این گونه اوامر از جهت این است که شاهنشاه، شاهنشاهزاده بودهاند و از پایین وارد جریان امور نبودهاند (غیر از پدرشان که از مدارج پایین کار را شروع کرده بودند) و احساس نمیفرمایند که فيالمثل در یک کارخانه که موضوع اقتصادی است، باوجود دو دستگاه عامل ممکن نیست کار جلو برود».
«پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۵۲: من ناچارم از لحاظ وظیفه غلامی و خدمتگزاری به عرض برسانم که مردم فوقالعاده ناراحت هستند؛ آن هم سر زمستان و سر [ماه] رمضان، همه چیز غفلتاً گران شده. درست است که یک قسمت تحت تأثیر دنیاست، ولی غلام، فکر میکنم مسئولین امر هم خیلی غفلت کرده و میکنند و مخصوصاً این تشکیلات اصناف مشغول سوءاستفادههای کلان است. فرمودند: ابدأ چنین چیزی نیست. شما خارج گود هستید. نمیدانید چه میگذرد. عرض کردم البته همین طور است؛ ولی مطلب این است که به هر صورت عدم رضایت مردم زیاد است و غلام این امر را خطرناک میبیند. شاهنشاه، خود دانید. دیگر چیزی نفرمودند».
«پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۵۲: عرض کردم نخستوزیر عرض میکند مسئله ساختمان بیمارستان شیعیان لبنان را اجازه فرمایید [منصور] قدر، سفیر جدید ما که میرود مطالعه کرده، نظر بدهد. فرمودند: نخستوزیر گُه خورده که میگوید روی امر من باید قدر برود مطالعه کند. بگویید فوری باید تصمیم بگیرید! این کار باید شروع بشود».


«یکشنبه ۴ آبان ۱۳۵۴: ساعت ۱۲ هویدا دولت جدید را بدون کوچکترین تغییری (یعنی تمام وزرای سابق) معرفی کرد. صحبت تغییرِ خیلی از وزرا در پیش بود؛ زیرا هویدا میخواست به این صورت دولت جدید خودش را توجیه نماید؛ ولی گویا دیشب شاهنشاه امر فرمودهاند هیچ تغییری لازم نیست. من میدانم علت این امریه چیست. چون هویدا مرد بسیار ضعیفی است، چند وزیر را علیاحضرت شهبانو، چند نفر وزیر دیگر را والاحضرت فاطمه و چند تن دیگر از دوستان او تحمیل کردهاند. شاهنشاه هیچ خوششان نیامد. فرمودند: ابداً تغییری لازم نیست و امروز هم نطق شدیدی فرمودند که هویدا و همه را خيط کردند. بعدازظهر که من در دانشگاه عالی ستاد هویدا را دیدم، بینهایت پکر و کسل بود؛ چون تغییرات را به همه گفته بود و عجیب غافلگیر شده است».
«چهارشنبه 19 شهریور 1354: دیشب [هوشنگ انصاری]، وزیر اقتصاد [و دارایی]، پیش من بود. شرح عجیبی از عدم هماهنگی دستگاههای دولت و برنامههای اقتصادی و بههمریختگی کارها و خریدهای عجیب و غریب بدون مطالعه میگفت؛ مِنجمله اینکه همیشه به علت نبودنِ بندر در حدود 1500 میلیون دلار کالا در وسط دریا مدت سه تا چهار ماه معطل است. کرایه کشتیها و زیانِ دیریِ تخلیه یک رقم عجیبی تشکیل میدهد. چون دوست من است، به او گفتم مگر شما وزیر کُرات دیگر هستید که اقدامی نمیکنید و یا لااقل موضوع را به عرض شاهنشاه نمیرسانید؟ میگفت نخستوزیر نمیگذارد؛ چون میترسد شاهنشاه نسبت به او متغیر شوند. دائماً مشغول ماستمالی هستیم».
«یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۵۴: عرض کردم شهردار در خصوص توسعه محدوده شهر، نظر مبارک را میخواهد. فرمودند: باید توسعه پیدا کند (درست خلاف نظری که از پانزده سال پیش تاکنون تعقیب شده و این درست است و آن نظر غلط بود). عرض کردم سال گذشته در اصفهان عرض کردم استاندار حرف حساب میزند. میگوید هرجا مردم جمع شوند، برای من همین جا شهر است. چیزی که هست، باید مردم پول آب و برق و امنیت خودشان را تأمین نمایند. فرمودند: مثل این که درست است».
«شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۴۹: فرمودند: چه کنیم؟ پول نداریم. عرض کردم مَثَلی معروف است «سفره نینداخته بوی گلاب میدهد». وقتی پول نبود، چرا این برنامههای درخشان را اعلام کردیم؟ فرمودند: آن وقت خیال میکردیم پول هست. درست هم میفرمایند. شاهنشاه مطمئن بودند، روی گزارشهای غلط، با آنکه مکرر عرض کرده بودم که وضع مالی رو به وخامت میرود».
«شنبه ۴ بهمن ۱۳۵۴: بعد عرض کردم آیا شاهنشاه وضع روشنی از اوضاع اقتصادی کشور به دست دارند؟ فرمودند: البته دارم. عرض کردم آیا به عرض مبارک رسیده که ممکن است احياناً بعضی پروژههای ما که با خارجیها داریم، در اثر ندادن پول به حکمیت بینالمللی و آبروریزی برسد؟ فرمودند: فکر نمیکنم. عرض کردم بلی، این امکان هست. قدری تأمل فرمودند. عرض کردم شاهنشاه مطمئن هستند که گزارشاتی که به عرض میرسانند، کاملاً واقعی و درست و صادقانه است و کسی خلاف عرض نمیکند؟ فرمودند: البته. عرض کردم خدا کند این طور باشد و البته حالا که میفرمایید همین طور است؛ ولی غلام، در این مسئله شک دارم. فرمودند: شک داری؟ عرض کردم چون با تجربههایی که اندوختهام، مردِ بسیار بدبینی شدهام. شک میکنم و وظیفه خودم میدانم که در این ماجرای سنگین درگیری با نفتیها گرچه ممکن است بسیار دیر شده باشد، خاطر مبارک را از آنچه خودم فکر میکنم، آگاه سازم. شاهنشاه خیلی تأمل و فکر فرمودند که هم باعث تعجب و هم خوشحالی من شد. عرض کردم هرچه زودتر بیسروصدا باید پروژههای غیرلازم یا غیرفوری را کنار گذاشت و فقط به مسائل اساسی پرداخت. فرمودند: بهعلاوه باید جلوی دزدیها را گرفت. دارد بر من روشن میشود که پروژههای ما حداقل چهل درصد گرانتر از آنچه که باید، تمام میشود. عرض کردم البته، بههرحال من وظیفه داشته و دارم که آنچه احساس میکنم، به عرض برسانم؛ چون من اعليحضرت همایونی را محو در ایران میبینم؛ یعنی اعليحضرت خود ایران هستید. چطور ممکن است ببینم صدمهای به وجود مقدس وارد میشود و من فقط ناظر باقی میمانم؟ تبسمی به علامت رضا فرمودند».




این سوء مدیریت به جایی رسیده بود که حتی در اواخر دوران سلطنت پهلوی تلویزیون دولتی فرانسه برای مثالزدن از یک کشور بیبرنامه و بیتشکیلات، کشور ایران را نام میبرد. عَلَم در نامه خود که در واپسین روزهای حیات خویش به شاه نوشته بود، به تحلیلی از وضعیت ایرانِ دوره پهلوی پرداخته که برای شناخت وضعیت ایرانِ اواخرِ دهه پنجاه، یعنی حدود یک سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، قابل توجه است:
«چهارشنبه 2 مرداد 1356: به سرِ مبارک شاهنشاه بزرگم قسم میخورم که وقتی تلویزیون فرانسه را که غلام از بیکاری نگاه میکرد، درمورد انرژی و برق خودشان صحبت میکردند که در ۱۹۷۸-۱۹۸۰ دچار بیبرقی خواهند شد یا نه و بهعنوانمثال، یک کشور نفتخیز را که به علت عدم برنامهریزی و عدم تشکیلات دچار بیبرقی شده و چهل درصد صنعت آن لطمه خورده است، ایران را مثال میآوردند، غلام میخواست تلویزیون را خورد کند. حالا این هیچ. نشنیده میگیریم. در زمستان عواقب نامطلوب به دنبال این ندانمکاری است. شاهنشاها، حالا که غلام عرایض خود را کرده، از خاکپای همایونی اجازه میخواهد یک مطلب دیگر را هم عرض کند که اجرای این کار به دست این بدبختها یا متعمدين يا غفلتکاران نمیشود و باز وقت کشور و شاهنشاه مرا تلف میکنند. این کار یک برنامه و تیم حسابی، ولی البته کوچکِ موقتی، میخواهد تا کار را به سامان برساند».
«شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۴۷: بعضی مطالب را عرض کردم که باعث ناراحتی خاطر همایونی شد؛ از آن جمله عرض کردم مردم از اینکه قیمت آب را یکدفعه دوبرابر کردهاند، ناراحت هستند، خیابانها خراب است، در گمرکات دزدی و سوءاستفاده زیاد شده، اعتبارات را به علل اقتصادی در شب عید محدود کردهاند، عدهای در حال ورشکستگی هستند و به دانشگاهها پول نمیرسد. خیلی شاهنشاه ناراحت شدند».
«سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۴۷: [موضوع] گرانشدن قیمت آب را عرض کردم. فرمودند: آخر “مملکت تا کی میتواند دائماً سرویس مفت و مجانی به مردم بدهد؟ آخر باید کار بکنیم [تا کشور] توسعه پیدا کند و [برای توسعه] پول لازم است”. عرض کردم “به هر حال هفتاد درصد قیمت آب را بالابردن صحیح نیست. مثل بالابردن قیمت نفت در زمان مرحوم یا غیرمرحوم، منصور میشود که بالاخره به قیمت جان او تمام شد”. شاهنشاه به عرایض من توجه نفرمودند و من ناراحت شدم. مجدداً فردا این مطلب را عنوان خواهم کرد. تا کی میشود به مردم بیاعتنا بود؟».
«پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۴۸: عرض کردم مقررات [صادرات و] واردات نوید زندگی سخت و گرانی به مردم میدهد. راهها خراب است، گوشت نیست یا کمیاب است، آب را گران کردند، خیابانها کنده شده است. اینها به مردم صدمه میزند و قابل توجیه نیست».
«جمعه ۱ تا چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۴۸: این چند روز در ژنو گذشت. اینجا هم طبيب من به مرخصی رفته بود؛ ولی کاری داشتم که ماندم… اتفاق دیگری در تهران افتاد که خیلی باعث ناراحتی شد. آن اینکه به عذر اضافهکردن خطوط کمربندی اتوبوسرانی یکدفعه ترتیب کار را طوری دادند که کرایه اتوبوس سه برابر ترقی کرد. تمام مردم ناراحت شدند و درنتیجه دانشگاهها اعتصاب کردند و دانشجویان به بلوا پرداختند و شروع به شکستن در و پنجره اتوبوسها نمودند. کار داشت بالا میگرفت؛ زیرا همه مردم طرفدار دانشجویان بودند؛ تا اینکه شاهنشاه امر دادند نرخ بهصورت اولیه برگشت. اول که بلوا شروع شد، گویا به پیشنهاد دولت شاهنشاه فرموده بودند به بلوا که نمیشود تسلیم شد. باید سرکوبی شود! من اتفاقاً آن شب در لوزان… بودم. با تهران صحبت کردم؛ بعد با سنت موريتز صحبت کردم و سرهنگ وزیری هم به من گفت غائله را امر دادند قوای انتظامی خاموش کنند. من فوری تلفنی به شاه عرض کردم. عرض کردم آن وقت که غائله را با زور خاموش کردیم (من نخستوزیر بودم و غائله پانزدهم خرداد به اِغوای بختیار و آخوندها و کمونیستها پیش آمده بود، بر علیه اصلاحات شاهنشاه)، یک عده را برای منافع بزرگ ملی پایمال میکردیم و همه مردم طرفدار عمل ما بودند و حالا قضیه برعکس است. امر فرمایید قطعاً این تصمیم دولت لغو شود. قبول فرمودند».
«چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۴۸: بعدازظهر یحییخان، رئیسجمهور پاکستان، آمد. امشب شام رسمی در کاخ نیاوران بود. نطقهای خوبی ردوبدل شد…. از عجایب امشب آنکه اغلب مهمانها دیر رسیدند و علت آن ترافیک عجیب و غریب تهران بود. چون راه پهلوی را برای حرکت رئیسجمهور بسته بودند، اغلب [مهمانها فاصله] بین شهر و شمیران را در دو ساعت [طی کردند]…. ».
«سهشنبه ۱۸ آذر ۱۳۴۸: ناهار مهمان والاحضرت اشرف بودم، با رؤسا و مسئولین و وزرا که شاید فکری برای تهیه پول مبارزه با بیسوادی بکنیم؛ چون گفتهایم که تا ده سال دیگر (البته سه سال پیش این حرف را گفتهایم) بیسوادی را در ایران ریشهکن خواهیم کرد و حالا حساب میکنیم که هفت سال دیگر عده بیسوادها دوبرابر عده فعلی خواهد بود».
«جمعه ۵ دی ۱۳۴۸: صبح به تنهایی سواری رفتم. هوا مثل بهشت بود؛ ولی افسوس که تنها بودم. ساعت هشت وقتی به فرحآباد میرفتم، اتفاق مضحکی افتاد. دو کامیون به هم خورده بودند و جاده بهکلی مسدود شده بود. راه جلو و عقب نبود. ناچار متوقف شدم و مطالعه عجیبی در طبقات جامعه کردم. اوّلاً جاده فرعی که به خیابان اصلی میخورد و یک کامیون از آنجا وارد خیابان اصلی شده و تصادف کرده بود، چون هرگز به نظر شاهنشاه نمیرسد، خاکی و بههمریخته بود و اثری از آسفالت در آن نبود. مردم پیاده میگذشتند؛ ولی برای اتومبیلهایی که معطل شده بودند، چون صبح زود بود، خبری از متخصص و اتومبیل پلیس نبود. فقط یک جناب آجدان با بیقیدی سیگاری دود میکرد و قُمپزی در کرده بود که مرد مهم محله است!
حاجیآقاها و خانمهای چادربهسر معلوم بود از حمام صبح جمعه برمیگردند و تکالیف شب جمعه را انجام دادهاند. همه تروتمیز و شستهرفته بودند. چند تا دختربچه کوچولوی چادربهسر با پسربچه ها هم که معلوم بود از طبقات غيراعیان هستند، وگرنه صبح زود بیدار نبودند و چادر به سر نداشتند، اطراف دیگ لبوفروش چانه میزدند. چند تا تولهسگ و چند تا بچه کثیف هم توی زبالههای کنار خیابان خاکی وول میزدند. از عن تلکتوئلها (عَلَم در خاطراتش برای مسخرهکردن طبقۀ روشنفکر مینویسد «عن تلکتوئل») هم که تلکتوئل آن رفته و قسمت اول آن باقی مانده، ابداً در این ساعت سرمای زمستان اثری نبود. حتی از بچههای دبیرستانی که معمولاً کنار خیابان تظاهر به درسخواندن میکنند، خبری نبود. سربازهای وظیفه هم با شلوارهای گشادِ بیریخت و کفشهای خارج اندازه، کاسکتها و سرهای تراشیده، تکتک در عبور بودند و میرفتند که از تعطیل روز جمعه استفاده کنند. از این منظره بسیار متأثر شدم. با آنکه مضحک و خندهدار بود، ولی هنوز نشاندهنده یک اجتماع عقبمانده غیرمتعادل بود».
«سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۵۱: شب، اطّبایی (هر دو اهل کشور آمریکا بودند) که چشم خانم عَلَم و علیاحضرت، ملکه پهلوی، را عمل کردهاند، مهمان من بودند. آنقدر از وضع بد طبی ما صحبت داشتند که واقعاً غرق عرق خجلت شدم. [یکی از آنان] میگفت: “بهعنوان نمونه فیلم عمل چشمی را در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران به من نشان دادند که اگر سر آن عمل حاضر میبودم، ناچار بودم کار را از دست طبیبِ عملکننده بگیرم و خودم انجام دهم؛ چون مطمئن بودم با این عمل مریض را کور میکند!».


«شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۵۱: بحث طولانی بین شاهنشاه و شهبانو درمورد عدم رضایت مردم درگرفت. شنیدنی بود. من مداخله کردم و بدیهی است که طرف شاه را گرفتم. چون شهبانو تحت تأثیر احساسات قرار میگیرند. درست است که این حرفها به جای خود خوب است و واقعاً یک عامل تعدیلکننده میباشد، اما نه این که بگویند هرچه میکنیم، بد است و هیچ کاری نمیکنیم و طرف روزنامههای بدخواه خارجی را بگیرند. اگر این طور باشد، پس باید بمیریم. عرض کردم البته از معایب بَری نیستیم؛ ولی اینقدر هم که میفرمایید، معایب نداریم. اگر این همه از معایب خیر، از خردهگیری بداندیشها بترسیم، در هیچ کاری موفق نمیشویم و دست به سیاه و سفید نمیتوانیم بزنیم. این چه [عقدهای] complexe است که علیاحضرت را گرفته است؟ قدری در خوردن شراب بوردوی اعلا زیادهروی کرده بودم، با جرئت حرفهای خودم را زدم».
«جمعه ۵ مرداد ۱۳۵۲: امروز در راه فرودگاه باز اخبار لوس و تلگرافات پشتیبانی مردم را از امر نفت گوش میکردم. وای که چه کار بزرگی را با این حرکات احمقانه چقدر خراب میکنند. اوقاتم تلخ شد. رادیو را بستم. راننده من پسر باهوشی است. فهمید من عصبانی شدم. گفت «فلاني، البته کار مهمی انجام شده است؛ ولی ملت درست سر درنمیآورد؛ به اضافه که قند و شکر و روغن نباتی و گوشت که مابهالاحتياج مردم است، پیدا نمیشود. سیمان هم که برای ساختمان یافت نمیشود. من بعد از مدتها دوندگی موفق شدم از شهرداری جواز ساختمان بگیرم؛ آن هم به زور تو و میخواستم در تابستان چند اتاقی برای خودم بسازم، تازه سیمان نیست». خیلی حرف عجيب عبرتانگیزی گفت. پشت من لرزید. خدا لعنت کند این هویدا را. مثل اینکه واقعاً مأموریت خرابکاری دارد و کک هم او را نمیگزد».
«جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۵۲: از اخبار داخلی باید همان ترقی اجناس را، بهخصوص ترقی قیمت شکر که در دست دولت است، نام ببریم. یا للعجب که نیکسون و هیت و پمپیدو و تمام مسئولین دولتهای جهان همّ و غم خود را مبارزه با آنفلاسیون گذاشتهاند و دولت ما نرخ اجناس را به شورای اصناف سپرده و خود را برکنار داشته است و این شورا چه میکند؟ همان کاری که گربه با دنبه بکند، اگر به او سپرده شود! قندی که باید کیلویی ۲۲ ریال فروخته شود، به پنجاه ریال در بازار سیاه گیر میآید و [قيمت] سایر اجناس نیز به همین نسبت بالا رفته است. دولت بالاخره معامله ششصد هزار تُن گندم را با آمریکا کردند. قبل از محصول میگفتند بیش از دویست هزار تُن کسر نداریم. حالا میبینند ششصد هزار تُن هم کم است. باید یک میلیون تُن خرید. قیمت گندم از آن تاریخ تا حالا صددرصد بالا رفته و ملت ایران هفتاد میليون دلار غرامت این ندانمکاری را میدهد. باری، زیاد ننویسم. در این گیرودار جشن ۲۸ مرداد برپا میکنیم و همین مردم را به سان و رژه میبریم یا از شاهنشاه استقبال یک میلیون نفری میکنیم. برای چه؟ من وضع را قابل انفجار میبینم و بسیار نگرانم».
«سهشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۵۲: صبح با وزیر اقتصاد ملاقات داشتم. مدتی درمورد گرانی و بیسروسامانی کارهای دولت صحبت کرد. خوب آقای من خودتان که دولت هستید و وقت گرانبهای کشور را به این صورت تلف میکنید! یک ساعتی صحبت کردیم. خودش آدم باهوشی است (هوشنگ انصاری). دوست من هم هست. در خصوص گرانی اجناس در دنیا به این نتیجه رسیدیم که متزلزلبودن وضع پول بینالمللی که همه ارزها مواج شده و بدی وضع زراعتی چین و شوروی و فشار آمریکا بر ژاپن و آلمان برای بالابردن قیمت ین و مارک و عکسالعمل متقابل ژاپن برای تهیه [ذخيره] stock pile باعث این گرانی و بدبختی بینالمللی شده و درست هم هست؛ لکن در ایران این مسائل نیست. به نان و گوشت که [کمکهزینه] subside میدهیم، چرا قیمت را بالا میبرند؟ جز آنکه رئیس اصناف دزدی میکند و خدا میداند با چه اشخاصی دستاندرکار است».
«یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۵۲: سر شام رفتم. موضوع کمبود و گرانی قند و گرانی سایر اجناس مطرح بود. شاهنشاه فرمودند: باید مردم صرفهجویی کنند».




«پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۵۲: فرمودند: دیگر چه کاری داریم؟ عرض کردم گوشت و خواربار خیلی گران شده [است]. قیمت گوشت ران از دوازده تومان کیلویی به شانزده تومان معامله میشود؛ آن هم ظرف دو روز. گوشت مخلوط از ده تومان به چهارده تومان؛ [آن] هم وسیله گوشتفروشیهای وزارت کشاورزی. شاهنشاه خیلی عصبانی شدند. فرمودند: وقتی گوشت نیست، چه باید کرد؟ عرض کردم چرا نباید باشد؟».
«دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۵۳: راجع به قیمت شکر عرض کردم که نبودن جنس در بازار باعث گله و شکایت مردم است. باز هم چیزی نفرمودند. خیلی مایه تعجب است. بعد هم عرض کردم قیمت چغندر باید بالا برود؛ وگرنه وقتی قیمت پنبه به ۲۱ تومان رسیده، کسی چغندر کشت نمیکند. تصدیق فرمودند».
«پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۵۳: ظهر برای نیم ساعتی جلسه هیئت امنای خانههای فرهنگ روستایی را داشتم و جای بسی تأسف من شد که وقتی جویا شدم در دهات چقدر برق و آب آشامیدنی داریم، معلوم شد یک درصد دهات ایران آب آشامیدنی تمیز دارند؛ البته چون در ایران قنات و چاه هست، اشکال زیاد در این زمینه نیست؛ ولی چهار درصد دهات ایران برق دارند. خیلی عجیب است و جای تأسف. قطعاً شنبه به شاه عرض میکنم که با این پیشرفتهای کشور این ارقام غیرقابل قبول میباشند».
«شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۵۳: عرض دیگر این بود که در جلسه خانههای فرهنگ روستایی معلوم شد که روستاهای ایران فقط چهار درصد برق و یک درصد آب آشامیدنی مطمئن دارند و این بهکلی مغایر نظرات شاهنشاه است. ما دو هزار خانه فرهنگ روستایی داریم و فقط در ۱۳۶ خانه برق هست. فرمودند: میدانم. عرض کردم پس چرا اقدامی نمیفرمایید؟ فرمودند: آخر باید شبکه برق به تمام ایران برسد. عرض کردم در بعضی جاها هم که رسیده برای انشعاب هر ده، وزارت آب و برق سی هزار تومان حق انشعاب مطالبه میکند. این کار که مضحک است؛ آن هم با این همه پول و مقدورات؛ بهعلاوه سه ریال کیلووات مطالبه میکنند. فرمودند: کار آسانی است و انجام میشود. نگرانی ندارد».
«دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۵۳: عرض کردم دو سه روز است که در شهر نان نیست و اگر هست، گران است و جای تعجب است که در سیلو یک میلیون تُن گندم داریم و نان در شهر نیست. فرمودند: دکانهای آزاد (بدون سهمیه دولتی) را بستهاند. عرض کردم غلط است. چرا بستهاند؟ باید گندم به همه بدهند. این بستنها و بازکردنها روی هیچ حسابی نیست. یک ماه پیش شکر نبود؛ با آنکه انبارها پر از شکر بود. نهایت بیلیاقتی در اداره این گونه امور به چشم میخورد. بعد عرض کردم تازه نان زیاد بشود و گندم توزیع بکنند، چون حالا دولت گندم را تُنی هزار تومان میخرد، قیمت را هم گران کردهاند، درصورتیکه نان جای آن دارد که [یارانه] subside بگیرد و گرانشدن آن یکدفعه به میزان یک ثلث قيمت، هیچ مصلحت نیست؛ بلکه خطرناک است و استدعای غلام آن است که واقعاً به این مسئله دقت شود. دیشب دو نفر سرباز به منزل من تلفن کردهاند که برای خانواده خود نان به دست نیاوردهایم. این هم میشود حرف که در یک همچو عصر درخشانی نان گیر سرباز نیاید؟ پس وای به حال مردم!… ».
«یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۵۳: با علیاحضرت شهبانو صحبت شد. فرمودند: با این همه پیشرفتها مردم قدر نمیدانند؛ چون بعضی مسائل مابهالاحتياج مردم، مثل گوشت، نان، برق، قند و شکر و وضع ادارات و غیره و غیره، مرتب نیست. من چون عقیده به این امر دارم، تصدیق کردم. شاهنشاه خوششان نیامد. هرچه رشته بودم، پنبه شد. ولی چه کنم؟ خلاف عقیده باطنی خودم نمیتوانم حرف بزنم».
«یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۵۴: گزارش امور اجتماعی دربار [را] در خصوص وضع دانشگاهها و وضع تعلیم و تربیت و مبارزه با بیسوادی به عرض رساندم. عرض کردم گزارش، خودش ۱۶۰۰ صفحه است و این 45 صفحه خلاصه آن است که باید ملاحظه فرمایید. فرمودند: خلاصهاش را بگو. عرض کردم خودش خلاصه است و لازم است که شاهنشاه بخوانند. فرمودند: به پیشخدمت خوابگاه بده جلوی تخت خواب من بگذارد. مطلب مهمی که در این گزارش به عرض رسیده، [این] است که با تمام مبارزات ما با بیسوادی و تصمیمی که برای ریشهکنساختن آن در ده سال گذشته داشتیم، حالا که هفت سال از شروع مبارزه میگذرد، بر تعداد بیسوادهای کشور دو میلیون نفر هم افزوده شده (البته به علت افزایش جمعیت کشور) و تعداد بیسوادها که هفت سال قبل دوازده میلیون نفر بود، حالا به چهارده میلیون رسیده. بههرحال جای کمال تأسف است. طرقی برای مبارزه با این امر در این گزارش پیشنهاد شده؛ مِنجمله کارکردن دانشجویان در تابستان برای تعلیم سواد و از این مقوله… وضع دانشگاهها هم به عرض مبارک رسیده که چندان تعریفی ندارد».
وضعیت نابسامان رفاهی تا آخرین سالهای حکومت پهلوی ادامه داشت و روز به روز بدتر میشد. عَلَم در سالهایی که فروش نفت ایران به بالاترین حد خود رسیده بود و حکومت در نهایت ثروت قرار داشت، مینویسد:
«از جمعه 11 تیر تا یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۵۵: … ولی از حق نباید گذشت که [شوروی] سرویسهای اولیه را به مردم رساندهاند؛ مثل سوادآموزی، حملونقل، تا حدی مسکن، آب و برق و این بود که باز سفر را بر من تلخ کرد؛ زیرا به فکر اینکه در مرز تمدن بزرگ، پایتخت کشور ما هنوز خاموشی برق داشته و هیچ سرویس صحیحی، نه آب نه برق، حتی در پایتخت نتوانیم به مردم بدهیم، واقعاً ننگ است. واقعاً ننگ است».
در واپسین روزهای حکومت پهلوی، عَلَم در آخرین نامههای خود به شاه مشکلات فراوان مردم را به او گوشزد میکند:
«چهارشنبه 2 مرداد 1356: غلام نمیخواهد خاطر مبارک را در ایام تعطیل و استراحت ملول سازد؛ اما در تنهایی و استراحت اینجا تمام قلب و روحم در درگاه شاهنشاه محبوب معظم من است و در عالم غلامی و خدمتگزاری فکر میکند اگر پارهای مسائل را به عرض خاکپای مبارک نرساند، نهتنها گرفتار سهو و غفلت، بلکه دچار خیانت شده است. بعضی از این مسائل در عامه و همه طبقات اثر نمیگذارد با طبقه محدودی را در بر میگیرد و خطر آنی ندارد؛ ولی مسئله برق مابهالابتلای [مبتلابه] عموم است؛ بهطوریکه کلفت منزل غلام در بیمارستان بود که به علت سرطان، انژکسیون ماده رنگی بزند که عکس غدههای سرطانی را بگیرند و برق، قطع شده و او را به هفته دیگر حواله دادهاند؛ بنابراین عموم مردم، چه در خانه چه در بیمارستان، چه در آسانسور و چه در ترافیک و حتی نانواخانهها و در همه حال، گرفتار آناند و غلام واقعاً بیم آن دارد که اگر این کار به زمستان بکشد، بالاخره خدای نکرده عواقب ناراحتکننده داشته باشد؛ چون از قدیم گفتهاند سرما را نمیشود به نزاکت خورد و شکم گرسنه هم نمیتواند ایمان داشته باشد».
علیرغم اینکه عَلَم در بعضی مواقع این مشکلات را بیان و به شاه گوش زد میکرده است، او به صراحت در نوشتههایش به احتمال وقوع انقلاب به واسطه مشکلات بیشمار مردم اشاره میکند.:
«جمعه ۳ بهمن ۱۳۵۴: دو ساعتی تنها سواری کردم. افکار پیچیده دور و درازی میکردم؛ ولی مطلبی که مرا بیشتر تحت تأثیر داشت، مذاکراتی بود که دیشب با [عبدالمجید] مجیدی رئیس سازمان برنامه و بودجه داشتم؛ چون چند تا پروژه مورد علاقه شاهنشاه را باید با او مذاکره میکردم. دیشب به منزل من آمده بود و بهصورت وحشتناکی از کمی پول و هدردادهشدن پول در گذشته سخن میگفت که بینهایت ناراحتم کرد؛ یعنی وضع به طوری است که قاعدتاً باید به انقلاب بینجامد. اولاً بودجه امسال را با 25 میلیارد تومان کسری بستهاند؛ ثانیا آنقدر پول هدر دادهاند، چه در پروژههای بیثمر چه در خریدهای بیثمر ازجمله چهار هزار کامیون که نه راننده و نه راه برای آن موجود است، چه در خرید گندم و مواد غذایی، چه در خرید شکر، که واقعاً انسان شاخ در میآورد و از همه بامزهتر اینکه میگفت من که رئیس سازمان برنامه هستم، از اغلب از این مخارج تا پس از تهیه آنها هیچگونه خبری نداشتهام. قرضهای به دولتهای خارجی که خود فصلی علیحده است و رقمی است در حدود دو میلیارد دلار. من تردید ندارم که این جهان وطنان به شاه و کشور خیانت کرده و ما را به روزی انداختهاند که ناچار باید در جنگ نفت و اضافه قیمت نفت تسلیم شویم».
«سهشنبه ۲۳ آبان ۱۳۵۱: یک نفری دیشب دو ساعت شرفیابی داشته، پیش من آمد. راست یا دروغ، میگفت: شاهنشاه خیلی از مردم و ادارات و دولت و ارتش و همه چیز مأیوساند. نشانیها که میداد، درست بود؛ اما خدا کند راست نباشد؛ چون دیگر به این صورت امیدی باقی نمیماند؛ یعنی برای شاه که امیدی نباشد، عملاً کاری از پیش نمیرود».
