اسدالله عَلَم، وزیر دربار محمدرضاشاه، در یادداشتهایش طبقه حاکمیت و درباریان را توصیف میکند. نمونههایی از این عبارات را، در پهلوی گرافی میخوانید:
«شنبه 26 بهمن 1347: وای که طبقه حاکمه چقدر فاسد و پلید است و چگونه انسان را تحمیق میکند و وقت انسان بینتیجه به این شیطنتها و پدرسوختگیها صرف میشود».
«پنج شنبه 28 اسفند 1353: صبح ملاقاتهای منزل جانکاه بود؛ چون همه از طبقه لاشخور حاکمه (طبقه خودم) بودند و هرکس بهمنظور جلب منفعتی آمده بود. واقعاً کسل شدم».
«پنج شنبه 15 اسفند 1353: صبح باز لاشخورها به سراغ من آمده بودند که از سفره گسترده تازه متمتع باشند. واقعاً جانکاه است. این مردم چقدر رنگ عوض میکنند و به این مقامها چسبیدهاند!».
«سه شنبه 20 اسفند 1353: مطابق معمول، منزل من پر از اربابرجوع و بهخصوص طبقه خودم، یعنی لاشخورها، بود».
«پنج شنبه 12 دی 1353: طبقه بهاصطلاح ممتازه یا به قول من فاسده که خودم هم جزء آنها هستم، از روی طمعورزی تقاضا دارند و بیحدوحصر!».
«سه شنبه 1 بهمن 1353: واقعاً تمام کارها مسخره اندر مسخره اندر مسخره است! بهقدری افراد، کوچک فکر میکنند و بهقدری در همه کارها قصد ریا و تظاهر در بین است که تمام محور چرخ کارهای کشور این است… همیشه باید بگویم که من خودم را در ردیف همین کارکنان شاه میدانم؛ یعنی خودم هم مسخره هستم».
«شنبه 16 آذر 1353: عرض کردم در قضیه فرودگاه حقیقت این است که از اولین ساعت سانحه شهردار خودش را رساند و بیش از همه کار کرد. فرمودند: بچه خونگرم و کاری است. نمیدانی چه قدر دولت میخواست او را عوض کند. من اجازه ندادم. این معنی ندارد که هرکس هر گُهی دلش بخواهد، بخورد! عرض کردم به نظر میرسد نیکپی، شهردار، مرد درستی هم باشد. فرمودند: خودش مرد بسیار درستی هم هست. چیزی که هست، دستگاه شهرداری خیلی فاسد است و گویا هیچ کاری بدون واسطه نمیگذرد. شهردار هنوز نتوانسته در این زمینه کاری بکند».
«پنج شنبه 16 اسفند 1352: … بعدازظهر به رسیدگی به کارهای آستان قدس رضوی گذراندم. افسوس که مردم این زمانه چه قدر افسونکار هستند. این آقای نایب التولیه یک حیلهگرِ به تمام معنی کلمه است و وقت مرا بیجهت تلف میکند. با وصف این کارمان پیشرفت دارد.




امشب شام مهمانی والاحضرت شاهپور غلامرضا بود. من که خسته و کوفته هستم، نتوانستم تا آخر بمانم؛ بهعلاوه آنقدر در این محیطهای بالا دروغ و دورنگی و قربون و صدقه ساختگی ردوبدل میشود که دیگر جان انسان به لب میرسد: مرا به روز قیامت غمی که هست این است / که روی مردم دنیا دوباره باید دید چه آنکه این مردم را!».
«پنج شنبه 19 آذر 1353: مقداری راجع به روحیه مردم و رجال (بهاصطلاح رجال!) صحبت شد. عرض کردم خیلی کوتاهفکر و بدبخت و بیچاره هستند. تمام مسائل مملکتی را از نقطهنظر شخصی قضاوت میکنند. اگر کار آنها روبهراه باشد، همه چیز خوب است و اگر نباشد، همه چیز بد است. فرمودند: متأسفانه همین طور است؛ ولی چه کنیم؟ آدم نداریم. عرض کردم راست است که اعليحضرت از پدرتان، شاهنشاه فقید، خواستید که خاطره بنویسند، فرمودند: چه بنویسم؟ من یک سرپوش طلا روی یک ظرف گُه بودم. میخواهید این سرپوش برداشته شود؟ البته این عقیده درباره هیئت حاکمه ایران است نه مردم ایران. هیئت حاکمه که خودم هم باشم، واقعا گُه است. خندیدند، فرمودند: این طورها نبود؛ ولی در این حدود بود!».
