تاریخ معمولاً توسط فاتحان نوشته میشود، اما گاهی صادقانهترین روایتها متعلق به شکستخوردگانی است که جرأت نگریستن در آینه را دارند. اردشیر زاهدی، تنها یک دیپلمات یا وزیر خارجه نبود؛ او به واسطه ازدواج با شهناز پهلوی (دختر شاه) و دوستی نزدیک با محمدرضا پهلوی، «خودیترین» چهره به هسته سخت قدرت محسوب میشد [۱] [۵].
خاطرات و مصاحبههای زاهدی، برخلاف بسیاری از سلطنتطلبان که پس از انقلاب تلاش در تطهیر مطلق گذشته داشتند، حاوی اعترافات تکاندهندهای درباره «فروپاشی درونی» سیستم است [۳]. او تصویری از دربار ارائه میدهد که در آن، پیش از آنکه امواج انقلاب از خیابانها به کاخ برسد، موریانههای فساد، تملق و بیتصمیمی، پایههای تخت طاووس را جویده بودند [۴]. این گزارش، نه یک تحلیل انقلابی، بلکه بازخوانی اسناد به جا مانده از مردی است که تا آخرین لحظه در کنار شاه ماند، اما چشمهایش را بر واقعیت نبست.


یکی از کلیدیترین محورهای آسیبشناسی زاهدی، «ایزوله شدن شاه» توسط حلقهای از متملقان است [۱۰]. زاهدی در خاطرات خود (بهویژه در جلدهای مربوط به سالهای پایانی) به صراحت بیان میکند که چگونه گزارشهای واقعی از وضعیت کشور فیلتر میشد تا خاطر ملوکانه مکدر نشود [۷].
در سیستمی که زاهدی توصیف میکند، معیار ارتقای شغلی نه کارآمدی، بلکه میزان کرنش در برابر شاه بود. او در مصاحبههای متعددی که در پروژه «تاریخ شفاهی هاروارد» و بعدها در کتاب خاطراتش منتشر شد، اشاره میکند که مسئولان ردهبالا جرأت بیان واقعیتهای تلخ اقتصادی یا نارضایتیهای اجتماعی را نداشتند [۲]:
«اعلیحضرت در سالهای آخر به شدت تنها شده بود. کسانی که دور ایشان را گرفته بودند، مدام میگفتند همه چیز عالی است و مردم عاشق شما هستند. من بارها سعی کردم بگویم که در خیابانها چه میگذرد، اما دیوار تملق بلندتر از صدای من بود.»
(از مضامین مطرح شده در مصاحبههای تاریخ شفاهی و کتاب خاطرات زاهدی) [۲] [۴]
“His Majesty had become extremely isolated in his final years. The people surrounding him kept saying that everything was excellent and that the public adored him. I repeatedly tried to explain what was happening in the streets, but the wall of flattery was taller than my voice.”
(based on themes mentioned in Zahedi’s oral history interviews and memoirs)
این «سانسور سیستماتیک» باعث شد تا شاه دچار توهم ثبات شود. زاهدی روایت میکند که حتی در ماههای منتهی به انقلاب، زمانی که شعارها در خیابان شنیده میشد، گزارشهای ساواک و اطرافیان همچنان بر «معدود بودن خرابکاران» تأکید داشتند [۱۱]. این گسست اطلاعاتی، قدرت تصمیمگیری صحیح را از راس هرم قدرت سلب کرده بود.
برخلاف تصویر اتوکشیدهای که از مدیریت تکنوکراتیک پهلوی ارائه میشود، زاهدی پرده از شبکهای درهمتنیده از فساد مالی و خویشاوندسالاری برمیدارد [۱۲]. او که خود برآمده از همین سیستم بود، در بخشهایی از خاطراتش از دخالتهای بیحدوحصر اعضای خانواده سلطنتی در امور اجرایی و اقتصادی گلایه میکند [۳].
به روایت زاهدی، «وزارت دربار» تنها یک نهاد تشریفاتی نبود، بلکه به مرکز ثقل زدوبندهای اقتصادی تبدیل شده بود. پورسانتبگیری در قراردادهای کلان نظامی و نفتی، دخالت اشرف پهلوی (خواهر شاه) در انتصابات و پروژههای مالی، و تبدیل شدن مناصب دولتی به هدایایی برای وفاداران، از جمله مواردی است که زاهدی به عنوان «عامل بیزاری مردم» از آنها یاد میکند [۷] [۱۰].
او در گفتگوهایش اذعان دارد که فساد مالی در طبقات بالای حکومت، مشروعیت اخلاقی رژیم را از بین برده بود. وقتی مردمی که در حلبیآبادهای تهران و خوزستان زندگی میکردند، اخبار جشنهای پرهزینه و ریختوپاشهای درباریان را میشنیدند، تضاد طبقاتی برایشان به یک بمب ساعتی تبدیل میشد [۱۱]. زاهدی معتقد بود که این فساد، نه یک اشتباه فردی، بلکه جزئی از «دیانای» ساختار قدرت در دهه ۵۰ شده بود.


جشن پرهزینه 2500 ساله


اشرف پهلوی (خواهر شاه)
اردشیر زاهدی به عنوان سفیر ایران در واشنگتن و لندن، از نزدیک شاهد وابستگی روانی و سیاسی شاه به قدرتهای غربی بود [۵]. هرچند پهلویها تلاش داشتند خود را ژاندارم منطقه و قدرتی مستقل نشان دهند، اما خاطرات زاهدی نشان میدهد که در بزنگاههای تاریخی، تصمیم نهایی بدون «چراغ سبز» سفارتخانههای آمریکا و انگلیس اتخاذ نمیشد [۶] [۸].
زاهدی در خاطرات مربوط به سال ۱۳۵۷، روایتی تلخ از روزهای آخر حضور شاه در ایران دارد. او توضیح میدهد که شاه برای ماندن یا رفتن، و حتی برای نحوه برخورد با معترضان، منتظر نظرات ویلیام سالیوان (سفیر آمریکا) و آنتونی پارسونز (سفیر انگلیس) بود [۹]:
«به اعلیحضرت عرض کردم شما پادشاه این مملکت هستید، چرا منتظر نشسته اید که یک سفیر خارجی به شما بگوید چه کنید؟ اما ایشان روحیهشان را باخته بودند و بدون تایید آنها آب نمیخوردند.» [۴] [۸]
(زاهدی در خاطرات مربوط به سال ۱۳۵۷)
“I told His Majesty: you are the king of this country—why are you sitting and waiting for a foreign ambassador to tell you what to do? But he had lost his morale and would not even drink water without their approval.”
Ardeshir Zahedi, recalling events of 1978.


جلسهای با حضور ویلیام سالیوان (آخرین سفیر آمریکا در ایران) و محمدرضا پهلوی


آنتونی پارسونز (سفیر انگلیس)
مرور خاطرات اردشیر زاهدی، افسانه «مدیریت بینقص» دوران پهلوی را به چالش میکشد. آنچه او روایت میکند، تصویر حکومتی است که در ظاهر مدرن و قدرتمند بود، اما از درون توسط فساد مالی، انزوای سیاسی رهبران و وابستگی به بیگانگان تهی شده بود [۱۰] [۱۲].
زاهدی نشان میدهد که انقلاب ۵۷، نه یک حادثه ناگهانی، بلکه نتیجه طبیعی سالها نادیده گرفتن واقعیتها و قطع ارتباط حکومت با بدنه جامعه بود [۱۱]. اعترافات این چهره نزدیک به شاه، سندی تاریخی است که ثابت میکند حتی وفادارترین یاران رژیم نیز به پوسیدگی ساختار آن واقف بودند، اما یا جرأت بیان نداشتند و یا گوشی برای شنیدن نمییافتند [۳] [۴].
